*************************************************************
توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن...
دو تا خسته دو تا تنها یکیشون تو یکیشون من...
******
دیوار از سنگ سیاهه سنگ سرد و سخت خارا...
زده قفل بی صدایی به لبای خسته ما...
******
نمیتونیم که بجنبیم زیر سنگینی دیوار...
همه عشق من و تو قصه است قصه دیوار...
******
همیشه فاصله بوده بین دستای من و تو...
با همین تلخی گذشته شب و روزای من و تو...
******
راه دوری بین ما نیست اما باز اینم زیاده...
تنها پیوند من و تو دست مهربون باده...
******
ما باید اسیر بمونیم زنده هستیم تا اسیریم...
واسه ما رهایی مرگه تا رها بشیم میمیریم...
******
کاشکی این دیوار خراب شه من و تو با هم بمیریم...
توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریم...
******
شاید اونجا توی دل ها درد بیزاری نباشه...
میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه...
*********************************************************************
تقدیم به همه شما
+ برگی از یک نوشته غریبه در دوشنبه 23 مرداد1385 و ساعت
13:16 |