تبليغاتX

=

دوستش دارم...
کاش باران عشق بر سر من و تو میبارید...

                                تا جوانه محبت میزدیم...

                                       و ریشه های آشتیمان به هم میپیوست...

 

 

سلام چطورید؟

ببخشید دیر اومدم...

خیلی دیر

سعی میکنم به همتون سر بزنم...

به بزرگواری خودتون ببخشید...

شعر بالا رو یکی دو سال پیش خودم گفتم...

نظر بدین خوشحال میشم...

عکس متناسب باهاش پیدا نکردم ...

ببخشید....

زندگی خوش

+ برگی از یک نوشته غریبه در دوشنبه 13 آذر1385 و ساعت 8:19 |

 

باید هرگاه که عشق را میابیم آنرا در بر گیریم....

حتی اگر مفهومش....

ساعت ها....

روزها....

و یا حتی هفته ها....

غم و اندوه باشد.................................................................پائولو کوئیلو

+ برگی از یک نوشته غریبه در جمعه 12 آبان1385 و ساعت 16:3 |
راستش حرفهای نگفته زیادی دارم.........

زیادتر از زیاد.................

کاش آدم میتونست همه حرفاشو راحت بگه...............

نه با یه عالمه نقطه و خط.................

هیچوقت نتونستم بفهمم چرا خدا مارو عاشق میکنه.............

میدونم بدون عشق میمیریم...............

اما خیلیامون هم به خاطر عشق میمیریم............

پس حکمت عشق چیه.................؟؟؟

فقط یه کلمه................؟؟؟

مثه بقیهء کلمه های نامفهوم.................؟؟

عشق....زندگی.....مرگ......وجود......دلهره.....خاموشی.....نامفهوم....و..و..و..و..

خدایا فقط میتونم بگم کمک...

همین...........

+ برگی از یک نوشته غریبه در جمعه 21 مهر1385 و ساعت 15:53 |

تا حد گریه میرویم با هم...

                             ولی نمیگویم و باز میگردیم...

                                                 تا سر حد غم و اندوه...

                                                                           و باز تمنای گریه میکنیم... 

+ برگی از یک نوشته غریبه در جمعه 14 مهر1385 و ساعت 0:32 |

وادی عشق است و اینجا نیست راه بازگشت...

                                                       گر ز پا افتادی این ره را ز سر آغاز کن...

اشک شبنم شو غبار غم بشوی از این چمن...

                                                    خیز و صبح خویش را با چشم تر آغاز کن...

+ برگی از یک نوشته غریبه در یکشنبه 2 مهر1385 و ساعت 0:50 |

چه بسیارند نگاه هایی که...

 

در جهان سرگردانند...

 

تا در چشمی جای گیرند...

 

و چه بسیارند گریه هایی که...

 

صدای شکسته ای میخواهند...

 

و چه بسیارند گفتنی هایی که...

 

بر سنگ خاموش....

بوسه میزنند...!!!

 

 

سلام دوستای عزیزم...

واقعا شرمندم که سر نزدم آخه جای همتون خالی ناگهانی قرار شد بریم مسافرت این شد که بهتون خبر ندادم...

امیدوارم منو ببخشید....

از لطف همتون واقعا ممنونم که بازم بهم سر زدید...

واقعا خیلی شرمندم کردید....

                                           قربان شما

                                           دل شکسته آشنا

+ برگی از یک نوشته غریبه در دوشنبه 27 شهریور1385 و ساعت 22:41 |

 

چون میخواهی که باشی...

خاصه ساده...

ساده و بی پیرایه...

پس بنا را بگذار روی:

لبخند...

خوبی...

قشنگی...

از دلت دور کن هر آنچه را که نمیخواهی...

و باور کن...

باور کن هر آنچه را میخواهی...

بایستی که در رؤیای دور از دسترس ببینی اش...

                               

                              جان تو!

 

+ برگی از یک نوشته غریبه در چهارشنبه 15 شهریور1385 و ساعت 14:34 |

 

افسانه ها میگویند که:

خوشبخت ترین انسان زمین را میتوان سوار بر اسبی تک شاخ یافت...

با چشم هایی بسته...

من تو را سوار بر آن اسب دیده ام...

چشم هایت را باز کن...

تا باور کنی که بهترینی..

تقدیم به او

 

 

سلام دوستای عزیزم...

راستش خیلی دلم برای شما تنگ شده بود....

و در ضمن میخواستم عذر خواهی کنم به خاطر غیبت چند روزه....

واقعا شرمنده مشکلی پیش اومده بود....

با آرزوی موفقیت روز افزون شما....

+ برگی از یک نوشته غریبه در دوشنبه 13 شهریور1385 و ساعت 0:13 |

فکر می کنم دلم می خواهد...

تو چه فکر می کنی؟!

                   همین و بس...

+ برگی از یک نوشته غریبه در شنبه 4 شهریور1385 و ساعت 13:45 |

هیچ کس از جنس ما نبود...

این چنین که هستم...

که هستی...

نمی گویم صمیمی...

نمی گویم خوب...

نمی گویم پاک...

نمی گویم...

ولی به خدا قسم...

قسم به نان و نمک...

به شرم تو...

به چشم های قشنگ تو...

اندازه هر چه دل تنهایی ات بخواهد...

با همه وجود...

و با هر چه عشق وعشق...

دوستت دارم...

تقدیم به همه عاشقا...

+ برگی از یک نوشته غریبه در پنجشنبه 2 شهریور1385 و ساعت 16:32 |

یک گل بهار نیست...

صد گل بهار نیست...

حتی هزار باغ پر از گل هم بهار نیست...

وقتی...

پرنده همه خونین بال...

وقتی...

ترانه همه اشک آلود...

وقتی...

ستاره ها همه خاموش اند...

وقتی...

که دست ها با قلب خون چکان...

در چار سوی گیتی به استغاثه بلند است...

آیا کسی طلوع شقایق را در دشت شب گرفته تواند دید؟!!

 ...تقدیم به همه...

+ برگی از یک نوشته غریبه در سه شنبه 31 مرداد1385 و ساعت 13:39 |

جاده منتهی به موفقیت مستقیم نیست...

پیچی به نام شکست...

دور برگردانی به نام سرگردانی...

سرعت گیرهایی به نام رفیق...

چراغ قرمز هایی به نام دشمن...

چراغ احتیاط هایی به نام خانواده...

در آن وجود دارد...

ممکن است به بخش های صاف آن که شادی و آرامش نام دارند برسی...

اما اگر لاستیکی یدکی به نام اراده...

موتوری به نام ضیافت نفس...

بیمه ای به نام ایمان...

و راننده ای به نام حق داشته باشی...

به مکانی خواهی رسید که...

موفقیت نام دارد...

...تقدیم به اونایی که میخوان موفق باشن...

+ برگی از یک نوشته غریبه در شنبه 28 مرداد1385 و ساعت 16:41 |
انسان دلتنگی های آدمی را با ترانه می خواند...

آسمان پر ستاره رویاهایش را نادیده میگیرد...

و هر دانه برفی به اشکی نریخته میماند...

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است...

اعتراف به عشق های نهان...

و شگفتی های بر زبان نیامده...

در این سکوت حقیقت ها نهفته است...

حقیقت من و تو!!

تقدیم به کسایی که این حقیقت رو فراموش کرده بودند

+ برگی از یک نوشته غریبه در جمعه 27 مرداد1385 و ساعت 14:58 |

من از تو ثمر یافتم...

تو چون مرواریدی بر روی برکه احساس من افتادی...

و زندگی زان پس تموج یافت...

از تو بالیدم و شاعره شدم...

تورفتی...

تمام مزارع پر شد از آفتابگردان های خسته از آفتاب...

و دیگر دلیلی نماند که پنجره به انتظار باز بماند...

من پنجره را بستم...

و روزه نام تو را و یاد تو را گرفتم و در خود فرو ریختم...

و شعر های کبوتروارم را با پیامی بسته به پاهایش...

به خاطره مرداب پیوند زدم...

جهان را گذاشتم و یاد تو را بردم...

تقدیم به او

 

 

+ برگی از یک نوشته غریبه در پنجشنبه 26 مرداد1385 و ساعت 14:16 |

*************************************************************

توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن...

دو تا خسته دو تا تنها یکیشون تو یکیشون من...

******

دیوار از سنگ سیاهه سنگ سرد و سخت خارا...

زده قفل بی صدایی به لبای خسته ما...

******

نمیتونیم که بجنبیم زیر سنگینی دیوار...

همه عشق من و تو قصه است قصه دیوار...

******

همیشه فاصله بوده بین دستای من و تو...

با همین تلخی گذشته شب و روزای من و تو...

******

راه دوری بین ما نیست اما باز اینم زیاده...

تنها پیوند من و تو دست مهربون باده...

******

ما باید اسیر بمونیم زنده هستیم تا اسیریم...

واسه ما رهایی مرگه تا رها بشیم میمیریم...

******

کاشکی این دیوار خراب شه من و تو با هم بمیریم...

توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریم...

******

شاید اونجا توی دل ها درد بیزاری نباشه...

میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه...

 *********************************************************************

تقدیم به همه شما

+ برگی از یک نوشته غریبه در دوشنبه 23 مرداد1385 و ساعت 13:16 |